سونیا

سونیا جان تا این لحظه 9 سال و 28 روز سن دارد

به وبلاگ دختر نازنیم خوش اومدید

 

سلام به همه میهمانان عزیز به این خونه خوش اومدید لطفا برای دخترم یادگاری بگذارید بعد برید حتما حتما نظر یادتون نره


چرا به بچه امام حسین آب ندادند ؟

سلام و صد تا سلام گرم توی این هوای سرد پائیزی به روی زیباتر از ماه گل دخترفرشته قند عسلم خوبی خوشی سرحالی انشالله بازم عذر تقصیر بابت تاخیر.

شرمنده ام چون هنوز همون کتابخونه و کار زیاد و قطعی اینترنت پا برجاست و من اصلا نمیرسم تا بیام و برات از کارا و حرفهات بنویسمگریهکلافه و امروز اومدم جسته و گریخته چند کلامی از روزهای گذشته برات بنویسم از سه روز تعطیلی بگم که روز چهارشنبه هفته گذشته که روز تاسوعا بود و تا شب توی خونه بودیم و از تلوزیون برنامه عزاداریها رو دنبال میکردیم و بیرون نرفتیم و بعد از ظهر تاسوعا هم یک بارون خیلی شدید بارید و روز عاشورا صبح ساعت ده و نیم بود که از خونه زدیم بیرون و رفتیم به دیدن هیتها و دسته های عزاداری و اونجا عمه رو دیدیم و ایشون گفتند ظهر رو بریم خونه عزیز جون و شما میگفتی من نمیام و میخوام برم خونه خودمون خلاصه از عمه جون اصرارا و از شما انکار البته من میدونم که ترست از چی بود از اینکه  بریم خونه عزیز جون و من شما رو اونجا بزارم و خودم برم سرکار و هرچی هم برات توضیح دادم که میریم خونه عزیز ناهار میخوریم بعدش میریم خونه خودمون باورت نمیشد با هر زبونی که بود راضیت کردم و رفتیم خونه عزیز جون اونجا ناهار رو خوردیم و خیلی زود شما گفتی حالا پاشو بریم خونه خودمون و منم اطاعت امر کردم و اومدیم خونه خودمون.

تا عصری دو ساعتی خوابیدیم و بعدشم گفتی ببرمت حموم بردمت حموم بعد از مقادیری آب بازی و یک حموم دل چسب اومدی بیرون و رفتی سراغ بازیت تا موقع شام و چون حموم کرده بودی و گرسنه شده بودی شام رو با اشتهای کامل خوردی و کلی تعریف و تمجید کردی و باز رفتی سراغ بازی تا ساعت یازده که اومدی سریال پس از باران رو دیدی و بعدشم چند تا کتاب برات خوندم البته توی این سه روزه فکر کنم بیشتر از  هفت هشت ساعتی رو من برای شما کتاب خوندم خوشبختانه سرانه مطالعه ات خیلی بالاست و من از همه چی باید بزنم و برای شما کتاب بخونم تقریبا هر روز برات از کتابخونه شش یا هفت جلد کتاب میارم و هر کدوم رو هم  سه چهار بار برات میخونم تا فردا که ببرمشون کتابخونه و کتاب جدید برات میارم. روز یازدهم رو هم از صبح تا شب خونه بودیم و بیرون نرفتیم اما چون با هم بودیم خیلی بهت خوش گذشت و دم به دقیقه رفتی و اومدی و من رو بوسیدی و گفتی مامان من خیلی دوست دارم مامان دوست دارم توی خونه پیشم موندی و کلی اظهار محبت کردی و این سه روزه همش با هم بودیم و باهم حرف زدیم و کتاب خوندیم و کمی با هم بازی کردیم و هوا هم که سرد بود نتونستیم از خونه بیرون بریم .

و اما توی این چند وقت که برات پست نگذاشتم حرفها و کارهای خیلی قشنگی داشتی که متاسفانه بر اثر فشار کار و گرفتاری همه رو فراموش کردم به جزچند تا حرف محدود اگر بعدا یادم اومد همه رو برات مینویسم اگرم یادم نیومد که هیچی شرمندت میشم خانم کوچولوی محبوبم.

چند نمونه از حرفهات:

کتاب داستانت رو باز کردی توی اون عکس گاو هست

سونیا :مامان میدونی شیر گاو رو چکار میکنند؟

من : خوب شما بگو ببینم چکار میکنن

سونیا: میبرن کارخونه میریزن توی دیگ خیلی خیلی گنده بعد داغش میکنن

من:برای چی؟

سونیا: خوب برای اینکه پاستوریزه بشه تا ما بخوریم

 

من نشستم پای سیستم دارم وبت رو نگاه میکنم و تصمیم دارم بلاخره بعد از چند روز وبت رو به روز کنم

سونیا: مامان همون طور که روی صندلی نشستی هر دوتا دستات رو باز کن تا من بدوم بیام بغلت

من: چشم مامانی ولی نه الان کار دارم باشه بعدادروغگو

سونیا: بعدا کدوم بعدا

من:تعجبنیشخند

 

تلوزیون داره پیام بازگانی پخش میکنه ماهی تابه آدرین

سونیا : اه ببین مامان شورش رو در آوردن هر کانالی میزنی یا آدرین یا پلین یا تن تاک یا کانون

من:تعجبمتفکر

تلوزیون داره از امام حسین نشون میده و از قطعات فیلم مختار و روضه پخش میکنه و من دیدم حال و هوای خوبی توی خونه حاکمه برات شروع کردم و گفتم از امام حسین و محرم و عاشورا و شمر و علی اصغر  که سوال پیچم کردی حسابی

سونیا: مامان به بچه امام حسین آب دادند بخوره؟

من :نه

سونیا :چرا

من:چون اونها دشمن امام حسین بودند و امام حسین رو دوست نداشتند

سونیا: چرا امام حسین رو دوست نداشتند؟

من چون اونها فقط به فکر پول و خوشگذرونی و رفاه خودشون بودند و به دیگران ظلم میکردند و از امام حسین برای اینکه بهشون میگفت که کارشون اشتباهه و نباید انقدر به مردم ظلم بکنند و دنیا طلب باشند بدشون می اومد و باهاش دشمن بودند

سونیا: برای همین به بچه امام حسین آب ندادند و وقتی امام حسین گفت به بچه ام تشنه اش هست به جای اینکه بهش آب بدن با تیر زدنش؟

من :بله

سونیا : چرا امام حسین رو دوست نداشتند و بهش آب نداند؟

من: گفتم که چون اونها آدمهای ظالم و بدی بودند و اما حسین آدم خیلی خوبی بود و انها دوستش نداشتند و شهیدش کردند

سونیا: مامان چرا امام حسین رو دوست نداشتند

من:متفکرکلافهو من بازم به زبون خودت برات توضیح دادم و حرف زدم ولی فکر میکنم که متاسفانه نتونستم قانعت کنم که چرا امام حسین رو دوست نداشتند

 

روز عاشورا بعد از اینکه برگشتیم خونه برات  هر چیزی رو که دیده بودیم توضیح دادم وبرات از نمایشهای نمادینی که هیتها داشتند گفتم از اینکه اونهایی که لباس سبز و سفیدپوشیده  بودن خوب بودند و از خانواده امام حسین و اونهایی که لباس قرمز  پوشیده بودند از لشکر یزید بودن و شمر که امام حسین رو شهید کرد

سونیا: مامان شمر به انگلیسی چی میشه؟

من: همون شمر میشه عزیزم چون شمر یک اسمه و اسم به هر زبونی همون اسم هست و ازیک معادل براش استفاده نمیشه مثل سونیا که به فارسی میشه سونیا به ترکی و عربی و انگلیسی هم همون سونیا میشه شمر هم به انگلیسی همون شمر میشه

سونیا : نه خیر شمر به انگلیسی شمر نمیشه بلد نیستی انگلیسیش چیه میگی همون شمر میشه

من:تعجبکلافه

 

خوب گل دخترم متاسفانه هرچی فکر میکنم دیگه چیزی یادم نمیاد تاپست بعدی به دستان آفریگار عالمیان میسپارمت بای بای

1392/8/28


تاریخ : 29 آبان 1392 - 03:26 | توسط : مامان سونیا | بازدید : 996 | موضوع : وبلاگ | 10 نظر

مهمونی آخر هفته


سلام و صد تا سلام گرم به روی زیبا تر از ماه گل دختر قند عسلم سلام به روی ماهت نازنین مه جبینم خوبی خوشی سر حالی انشالله. عذرتقصیر بابت تاخیر خیلی خیلی ببخشید عزیز دلم یک مدت نتونستم از حرفها و کارهای قشنگت برات بنویسم راستش خیلی گرفتارم ده روزی هست که کتابخونه محل کارم عوض شده و کار کتابخونه جدید خیلی زیاده و متاسفانه نه سرکار وقت داشتم تا به وبت برسم نه توی خونه حال داشتم تا بیام و برات بنویسم از طرفی دوره آموزشی داشتم و از طرفی هم آخر هفته گذشته مهمون داشتیم به  این دلایلی  که گفتم بی حوصلگی و تنبلی مامانی رو هم اضافه کن. خوب دیگه میریم سر خاطرات شما گل دختر برگ گلم که روز به روز خانم تر از قبل میشی و روز به روز داری جلوی چشمام قد میکشی و رشد میکنی و داری برای خودت میشی یک خانم حسابی. برات از پنجشنبه جمعه میخوام بگم که مهمون داشتیم. روز چهارشنبه هفته گدشته بود شما رفتی خونه عزیز و منم میخواستم برم سرکار قبل از رفتن زنگ زدم قم به خاله جون که گفت دارند برای روز پنجشنبه میان خونه ما خلاصه من رفتم سرکار و شما هم خونه عزیز جون بودی شب هم عزیز جون زحمت کشیدند نگهت داشتند تا پنجشنبه ظهرتا  من به کارهام برسم چون یک سری کار عقب افتاده داشتم و عصر هم قرار بود مهمونها بیان پنجشنبه صبح من ساعت هشت از خواب بلند شدم و شروع کردم به انجام کارهای خونه و آماده کردن وسایل شام و تر تمیز کردن خونه . ساعت دوازده بود که که شما از خونه عزیز اومدی و شروع کردی به دستور دادن مامان من  ج ی ش دارم،مامان من خوابم میاد بیا من رو لالا بده ،مامان گرسنه ام ناهار میخوام، ناهار رو که خوردی گفتی میخوام بخوابم روی پاهات اما یک ساعتی من رو الاف کردی و آخرشم نخوابیدی و تا ساعت شش که خاله و دایی اینها اومدند رفتی و اومدی و پرسیدی مامان پس کی میان مامان پس چرا نمیان مامان پس کجا موندن و اون روز خیلی خوشحال بودی و از ذوق پات روی زمین بند نبود و دائم ورجه وورجه میکردی نمیدونستی از خوشحالی اینکه نی نی های خاله و دایی دارند میاند و قرار هست حسابی با هم بازی کنید چکار بکنی و همش سوال میکردی که کی میاند؟ مخصوصا هوا که تاریک شد دیگه انگار نا امید شدی و گفتی مامان هوا تاریک شد نمیان دیگه؟ گفتم چرا میان الان دیگه پیداشون میشه یکی دو بار اومدی پیشم و گفتی مامان نی نی ها بیان من میبرمشون توی اتاق و بهشون هرکدوم از اسباب بازیهام رو که بخوان میدم تا باهاش بازی کنند خلاصه ساعت شش مهمونها اومدند و شما بچه ها رو بردی توی اتاق پیش خودت و در عرض فقط چند ثانیه تمام زحماتی رو که من کشیدبودم  دادید به باد هوا واتاق رو تبدیل کردید به ویرانه شام تا ساعت هفت بازی کردید ساعت هفت اومدید میوه وشیرینی خوردید و دوباره مشغول بازی شدید تا ساعت نه که اومدید شام خوردید و دوباره مشغول بازی شدید صدای جیغ و فریادهای شادیتون کل خونه رو پر کرده بود اونقدر شاد و خوشحال بودید که هیچکدوممون دلمون نمیومد تا بیاییم ساکتتون کنیم اونشب تخلیه انرژی داشتید تا ساعت یازده و نیم نزدیک به دوازده شب  که مهمونها خسته بودند و تصمیم برخوابیدن گرفتیم شما هم که از صبح ساعت هشت و نه که خونه عزیزجون از خواب بیدار شده بودی نخوابیده بودی تا ساعت دوازده بود که از شدت خستگی بی هوش شدی تا ساعت هشت و نیم صبح. بعد از اینکه بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه  شما با بچه های دیگه همگی  به همراه بابایی و دایی رفتید پارک منم مشغول کارهای ناهار شدم بعدش من و خاله  و زندایی رفتیم جمعه بازار و شما هم اومدید اونجا و از اونجا برگشتیم خونه و ناهار خوردیم بعد از ناهار مهمونها رفتند وشما از ناراحتی نیومدی خداحافظی کنی رفتی توی اتاق و در رو بستی و هر کاری کردم از اتاق بیرون نیومدی. بعد از اینکه مهمونها رو راهی کردیم رفتند اومدم تو و بهت گفتم بیا بیرون اومدی از اتاق بیرون و گفتی من خوابم میاد منم خوابم میومد باهم خوابیدیم و من ساعت پنج بلند شدم برای ترو تمیزو مرتب کردن خونه که شما و بچه ها تبدیلش کرده بودید به ویرانه شام و شما تا ساعت هفت خوابیدی و بیدار که شدی خدا رو شکر خوشحال و خندون بودی و ناراحتیت تموم شده بود بلند شدی یک کم بازی کردی و بعدشم گفتی من روببر حموم بردمت حمومت کردم و اون شب حسابی شاد بودی و کیفت کوک بود همش قربون صدقه من میرفتی و بوسم میکردی و شعر برام میخوندی. بعضی وقتها ذوقت گل میکنه و نزدیک یک ساعت پشت سر هم برام شعر میخونی هرچی که شعر حفظی رو میخونی و بعدشم از خودت شعر میگی یا اینکه یک کتاب میگیری دستت و مثلا از روی کتاب قصه میخونی البته همه این قصه ها رو از خودت میگی قوه تخلیت خیلی خوبه مثلا دیشب بعد از اینکه شام خوردی کتابت رو گرفتی دستت و داشتی از روش میخوندی :مادر خانه برای شام برنج پخته بود برنجی را که مادرپخته بود خیلی خوشمزه بود برنج مادر خانه خیلی شیرین( منظورت خیلی خوش طعم و خوش مزه بود) بود پدر خانه کباب درست کرده بود. کباب پدر خیلی خیلی خوشمزه شده بود.دختر خانه از شام خوشمزه خیلی خوشش آمده بود. (دیشب شب شام چلو  کباب خوردیم و شما ابراز شادی و خوشحالیت رو در قالب قصه برای من و بابایی داشتی تعریف میکردی البته همون موقع شام هردومون رو بوسیدی و ازمون حسابی تشکر کردی و گفتی خیلی از غذا خوشت اومده اما در قالب قصه هم یکبار دیگه برامون تعریفش کردی این کار رو چند ماهی هست که یاد گرفتی یا از قضایای خونه یا اتفاقات دیگه یک کتاب میگری دستت روش نگاه میکنی وقصه خودت رو میگی و همه جمله هات دقیقا کتابیه و به زبان عامیانه توی قصه هات حرف نمیزنی )خلاصه این قصه خوندنها و شعر خوندنهات خیلی زیباست و خدا رو هزاران بار شاکرم که چینین گل دختری رو بهم هدیه داد .خوب گل دختر قند عسلم بقیه کارها و حرفهات رو اگر یادم نرفت به زودی در یک پست دیگه برات میگذارم فعلا در پناه حق باشی نازنینم.
1392/8/15



تاریخ : 16 آبان 1392 - 01:50 | توسط : مامان سونیا | بازدید : 720 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام و صد تا سلام گرم گرم به روی زیباتر از ماه گل دختر قند عسلم خوبی خوشی سلامتی انشالله خوب میرم سر اصل مطلب همون طور که توی پست قبلی برات گفتم 18 مهرماه عروسی دختر خاله بود و رفته بودیم قم از قم که برگشتیم هردو مون سرما خوردیم و مریض شدیم و البته  شما خیلی حالت از من بد تر شد. از راه که رسیدیم من دیدم تا شما رو ببرم بگذارم خونه عزیز و برم سرکار دیر میشه به همین خاطر شما پیش بابا خونه موندی و من رفتم سرکار که بابایی زنگ زد وگفت حالت بد شده و بعدشم به من گفت که ببین بچه رو بردی قم مریضش کردی هر بار میری قم و برمیگردی این بچه رو مریض میکنی. شب که از  سر کار برگشتم بابایی بهم میگه عجب مدافع با معرفتی داری عصری که پشت تلفن بهت گفتم بردی قم مریضش کردی برگشته میگه مامان من رو مریض نکرده قم من رو مریض نکرده مامان هی گفت با این لباس کم نرو تو حیاط مریض میشی من حرفش رو گوش نکردم رفتم حیاط  حالا مریض شدم. و شب اول تا صبح تب داشتی اما با همه بیماری و تبت بلبل زبونیت سرجاش بود طوریکه نصف شبی بابایی داشت پاشویه ات میکرد برگشتی نگاه کردی دیدی بابایی داره توی قابلمه پاشویت میکنه گفتی آخه توی قابلمه کسی رو پاشویه میکنن بابا. مامان میخواد توی قابلمه غذا بپزه توی این غذا میپزن پا نمیشورن ( قابلمه قدیمی مستهلک بود که ازش استفاده نمیشه )و بابایی مجبور شد برات توضیح بده که این قابلمه برای غذا درست کردن نیست و دیگه خراب شده.وخیلی وقتکه ازش استفاده نمیکنیم. خلاصه این بیماری رو بردی خونه عزیز جون اونجا هم همه مریض شدن و بابایی هم مریض شد اما خدا رو شکر خفیف بود و زود خوب شد منم خوب شدم ولی شما هنوز حال ندار بودی روز دوشنبه حالت بد شده بود و تبت بالا بود ولی خدا رو شکر که تا شبش تبت پائین اومد و حالت خدا رو شکر خیلی بهتر شد و الانم که فقط گاهی سرفه میکنی و هر بارم که سرفه میکنی به من میگی بزن پشت من و من باید حتما این کار رو انجام بدم وگر نه ناراحت میشی. خوب حالا یک کم از احوالات حرفهای این روزهات برات بگم که غرق سوالی و دائم داری از من سوال میپرسی و گاهی مجبورم میکنی که برم سراغ کتاب البته من این آمادگی رو داشتم که از وقتی میری پیش دبستانی پیشت کم بیارم و برم دنبال اطلاعت اما نمیدونستم که خیلی زودتر از این حرفها  میفهمم که که بی سوادم و جواب خیلی از سوالاتت رو نمیتونم بدم.  عمده سوالات این روزهات اینه که : مامان خدا پا رو چه جوری آفریده؟ مامان خدا چشم رو چه جوری افریده؟ مامان تو رو خدا آفریده؟ مامان من کی بزرگ میشم؟مامان پس من کی بزرگ میشم که باسواد بشم؟ مامان من کی انگلیسی یاد میگیرم باسواد بشم ؟ مامان من کی بزرگ میشم که خودم کتاب بخونم و.. و سوالا ت دیگه ای هم داری اونم اینکه معادل انگلیسی هرچیزی رو ازم میپرسی گاها چیزهای خیلی ساده و معمولی و من توش میمونم چون معنیش رو بلد نیستم مثلا چند روز پیش ازم پرسیدی معنی نخود لوبیا به انگلیسی چی میشه و من معنیش رو بلد نبودم و مجبور شدم برم سراغ فرهنگ لغت تا معنیش رو برات پیدا کنم و البته این شروعش بود تا یکی دو ساعتی هرچی که توی خونه دیدی ازم معادل انگلیسش رو خواستی و اگر یک کلمه رو خدایی نکرده میگفتم بلد نیستم سریع میگفتی مگه تو سواد نداری ؟ پس چرا معنی انگلیسی این کلمه رو بلد نیستی و من شرمنده جوابی نداشتم تا بهت بدم عزیز دلم .و اما این روزها همش حال و هوای عروسی داری قم که رفتیم عروسی دختر خاله اینجا هم چند روز پیش  من سر کار بودم اما شما با عزیز جون رفته بودی عروسی دختر عموی بابا بزرگ و چند روز دیگه هم عروسی دختر خاله بابایی هست و از طرفی هم جمعه شب شبکه دوم سیما یک برنامه بود که من برای اولین بار بود که می دیدم با عنوان شب به یاد ماندنی که در مورد عروسی بود و از مراسم ازدواج نشون میداد شما هم حسابی رفتی توی این حال و هوا و مثلا دو روز پیش اومدی به من میگی مامان خواستی ماشین بخری ماشین عروس بخر که من عروس شدم سوارش بشم . البته تب ماشین داشتن خیلی وقته که گرفتت و همش میگی مامان برای من ماشین بخر سوارش بشم برم خرید بکنم از شب عروسی هم که یاد گرفتی میگی مامان ماشین بخر من سوار بشم بوق بزنم . خوب دختر گلم بقیه حرفام بمونه برای بعد تا پست بعدی خدا نگهدار.

1392/7/29

 


تاریخ : 30 مهر 1392 - 02:00 | توسط : مامان سونیا | بازدید : 797 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

عروسی دختر خاله

سلام و صد تا سلام گرم به روی زیبا تر از ماه گل دختر قند عسلمفرشته خوبی خوشی سالمی انشالله نازنینم. خوب مامانی جون میخوام برات خاطرات سه ورزه قم رفتنمون رو بگم سفرمون از روز چهارشنبه صبح شروع شد ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدیم و بعد انجام کارهام و پوشوندن لباس شما و آماده شدن خودم راه افتادیم به سمت ترمینال بیلیطمون  برای ساعت نه بود به همین خاطر ساعت هشت و نیم از خونه بیرون زدیم و رفتیم ترمینال و خوشبختانه اونجا هم زیاد معطل نشدیم. به محض اینکه وارد ترمینال شدیم و شما چشمت به بوفه ترمینال افتاد گفتی مامان برام شیر کاکائو بخر از یکطرف چون بد ماشینی نمیخواستم برات بخرم از طرفی هم دیدم صبحونه نخوردی دلم نیومد برات نگیرم برات یک شیر کاکائو و یک کیک گرفتم  بعد از اینکه سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس حرکت کرد سریع گفتی مامان شیرکاکائو رو باز کن برام بخورم گفتم حالا زود  یک کم صبر کن  به موقع بهت میدم ده دقیقه ای صبر کردی و دوباره گفتی مامان شیر کاکائو رو باز کن بخورم منم دیدم دیگه صبر نداری برات بازش کردم و کیک رو هم باز کردم و گفتم با هم بخور گفتی نه فقط شیر کاکائو میخورم و تقریبا نصفش رو خوردی و بقیه اش موند بعد از اون هم یک نیم ساعتی خوابیدی و زود بیدار شدی چون شب رو برخلاف همه شبهای دیگه که بعد از دوازده میخوابی اون شب ساعت نه که از خونه عزیزجون اومدی گفتی خوابم میاد و خوابیدی البته خوبیش به این بود که صبح سر ساعت هفت که من بلند شدم شما هم بلند شدی اما بدیش این بود که دیگه خوابت نمیومد و توی ماشین حسابی خسته و کلافه شدی و بلاخره آنچه نباید میشد شد وبا اینکه متاسفانه چندین بار بهت گفته بودم اگر حالت بد شد زود به من بگو تا برات پاکت بگیرم که لباسات کثیف نشه حرفی نزدی تا اینکه  تقریبا دو ساعتی از حرکتمون میگذشت که حالت بدشد و همه اون شیر کاکائو رو برگردونی و خودت و من رو همه رو کثیف کردی و من متاسفانه ساک لباس رو گذاشته بودم  پائین صندق ماشین و به لباس دسترسی نداشتم تا لباسهات رو عوض کنم و همونطوری موندی تا خود قم خلاصه اینکه بعد از این که حالت بد شد دوباره یک کم حرف زدی و گپ و گفتمان داشتی در مورد قم و عروسی و از هر دری سخنی تا یواش یواش خوابت گرفت و تقریبا یک ساعت و نیم خوابیدی و به قم که رسیدیم موقع پیاده شدن بیدارت کردم و از اونجا تاکسی برای حرم بود رفتیم به سمت حرم ساعت نزدیک دو بود که رسیدیم و رفتیم که بلیط برگشت مون رو تهیه کنیم که متاسفانه همه بلیط فروشیهای اون قسمت باز بودند بجز اون جایی که بلیط زنجان داره ساعت تا چهار و نیم که بلیط فروشی باز بشه دو ساعت و نیم مونده بود  دلم میخواست اول بریم حرم و بعد بریم خونه خاله که دیدم با اون وضع لباس من و شما نمیشه البته از شما هم سوال کردم که بریم حرم یا بریم خونه خاله که گفتی اول بریم خونه خاله بعد بیاییم حرم به همین خاطر رفتیم خونه خاله که وقتی از در رفتیم تو سفره ناهارشون هنوز پهن بود لباس شما رو عوض کردم لباس خودم رو هم عوض کردم یک آبی به سر و صورتمون زدیم و ناهار خوردیم و بعد ناهار شما رفتی با بچه ها دنبال بازی تا ساعت پنج که بهت گفتم من میخوام برم بلیط بخرم میای بریم یا پیش بچه ها میمونی که شما هم گفتی میای و با هم از خونه زدیم بیرون اول رفتیم چند تا خرت و پرت برای عروسی لازم داشتیم خریدیم و بعد هم رفتیم بلیط گرفتیم و چند تایی هم کتاب برای شما گرفتیم بعدشم گفتم بریم حرم شما گفتی نه بریم خونه من الان شبه تاریک شده حرم نمیام و برگشتیم خونه یعنی دو بار تا جلوی حرم رفتیم و برگشتیم خونه بدون اینکه زیارت کنیم خلاصه اومدیم خونه و خاله و داییها هم بودند بنا بر تقاضای مامان بزرگ عروس یعنی مادر پدرش تصمیم گرفته بودند یک مراسم حنا بندون کوچولو و جمع و جور بگیرند شما هم خوشحال و شاد از این خبر سریع اومدی لباسهات رو عوض کردم و موهات رو هم درست کردم بعدشم نو بت من شد و تا همه آماده بشند ما هم آماده شدیم و شب خیلی خیلی خوبی بود و شما حسابی لذت بردی و هم بازی کردی و هم از مراسم خوشت اومده بود بعد از اتمام مراسم و رفتن مهمونها ساعت نزدیک دو بود که شما خوابیدی ولی من تا ساعت پنج بیدار بودم و صبح ساعت هشت بیدار شدیم و دیدیم دایی میخواد بر سر خاک ما هم از خدا خواسته باهاشون همراه شدیم و بعد از خوردن صبحانه اول رفتیم سر خاک مامان جون بعد هم سر خاک باباجون و از اونجا هم رفتیم حرم و نیم ساعتی هم حرم بودیم و زیارت کردیم و با دایی برگشتیم خونه و شما رفتی دنبال بازی و من رفتم دنبال کارهای خودم و بعد از ناهار اومدی یک ساعت و نیم نزدیک به دو ساعت خوبیدی و بعدش رفتی دنبال بازیت با بچه ها و منم رفتم توی آشپزخونه کمک بقیه برای آماده کردن وسایل پذیرایی  برای مهمونها و ساعت شش به بعد مهمونها یکی یکی سر رسیدند و منم شما روآماده کردم و خودم هم آماده شدم و باز هم یک شب خیلی خوب شروع شد و شما حسابی خوش به حالت شد ولی چون خیلی شلوغ شده بود دیگه از کنار من تکون نمیخوردی و نه خودت رفتی با بچه ها به بازی نه گذاشتی من هیچ کاری انجام بدم و فقط گفتی بشین و من رو بغل کن و تا از جام بلند میشدم میدوی دنبال من و دامن لباس مو میگرفتی و غرو لندت شروع میشد اما در کل خیلی خیلی خانم بودی و حسابی هم این دوشبه شاد و سرحال بودی تا اینکه موقع شام شد و شام هم حسابی با میل و رغبت خوردی و بعد از شما هم که عروس خانم رو میخواستند ببرند ما هم دنبال عروس خانم تا منزلشون رفتیم و بعد از برگشت به خونه خاله جون شما ساعت نزدیک یک بود که خوابیدی تا صبح ساعت نزدیک نه بود که بیدار شدیم و شما روز جمعه رو تا خود شب با بچه ها بازی و بدو بدو خوشگذرونی کردی و یک بارم اومدی پیشم ازم پرسیدی مامان امشب چه لباسی تنم میکنی اون قرمزرو میپوشونی که بهت گفتم مامان دیگه عروسی تموم شد و دیگه نمیخواد لباس بپوشی. البته ساعت ده رفتیم برای عروس خانم صبحانه ببریم که شما هم همراه من شدی و اومدی خونه دختر خاله رو هم دیدی و موقع برگشتن هم کلی تعریف و تمجید کردی مامان اینجا خیلی قشنگه مامان اینجا جای جالبیه اینجا خیلی خوبه و از این دست تعریف تمجیدها نیم ساعت رو خونه عروس خانم بودیم و برگشتیم خونه خاله . شما رفتی با بچه ها به بازی تا ظهر موقع ناهار که خاله جون زحمت کشید بود باقالی پلو با گوشت درست کرده بود که خیلی خیلی هم خوشمزه بود اما متاسفانه شما اصلا توی دهانت نکردی و فقط یک پیاله ماست خوردی و متاسفانه این عادتت هست که اگر سر سفره ماست باشه دیگه لب به هیچ غذایی نمیزنی و موقع ناهار دوبار هم گفتی ج ی ش دارم و نگذاشتی من با خیال راحت بنشینم ناهار بخورم بعد از ناهار هم رفتی با بچه ها دنبال بازی و بدو بدو و یکی دو باری هم اومدی پیشم و گفتی زنگ بزن به  بابا بگو ما قمیم قم خیلی خوبه ما اینجا میمونیم نمیایم خونه و رفتی دنبال بازیت خلاصه بازی ادامه داشت تا ساعت ده شب که شام خوردیم و متاسفانه شما نخوردی و خوابیدی و صبح هم ساعت هفت بیدار شدیم و ساز مخالف زدن شما شروع شد که من نمیام که نمیام . میخوام همین جا بمونم اینجا خوبه من اینجا رو دوست دارم برای چی باید بریم خونه اینجا خیلی بهتره از خونه است هرچی هم برات توضیح میدادم فایده نداشت بهت گفتم مامان من ساعت دو باید سر کارم باشم دست من که نیست باید بریم و شما میگفتی هست دست خودت هست خوب نرو سر کار همین جا بمونیم به هر حال با کلی خواهش و تمنا و وعده وعید برای دوباره قم اومدن شما دست از گریه و زاری برداشتی و ناراضی از اومدن اجازه دادی لباس تنت کنم و راه افتادیم و اومدیم ترمینال و از ترس اینکه دوباره حالت توی ماشین بد بشه تصمیم گرفتم هیچی بهت ندم بخوری اما شما گفتی بستنی میخوام با سوهان منم دیدم بستنی بخوری مثل همون شیر کاکائو میشه گفتم اول صبح هوار سرده نمیشه بریم خونه خودمون برات بستنی میگریم و برات یک سوهان و یک کلوچه گرفتم و سوار اتوبوس شدیم و تا نزدیک شهریار خوابیدی البته منم همش توی چرت بودم شهریار که رسیدیم بیدار شدی و یک ساعت بیدار بودی دو باره خوابیدی تا ساعت دوازده که اتوبوس جلوی یک سرویس بهداشتی نگه داشت و چون شما صبح نه خونه و نه توی ترمینال هر کاریت کردم نیومده بودی دستشویی بیدارت کردم که بریم دستشویی  بازم میگفتی من نمیام تا بهت گفتم من میخوام برم شما هم که نمیتوی تنها بمونی توی ماشین بیا بریم رفتیم سرویس بهداشتی و چه خوب شد که بردمت چون ج ی ش داشتی حسابی چون از شب قبلش نرفته بودی بعد از تموم شدن کارت برگشتیم و سوار ماشین شدیم و دیگه نتونستی بخوابی و دوباره شروع کردی به تعریف و تمجید از قم و از اینکه چرا برگشتیم ساعت یک و ربع یک و نیم بود که رسیدیم شما با بابایی موندی خونه و من رفتم سرکارخوب گل دختر قند عسلم این هم از سفر سه روزه به قم  عزیزم دلم تا پست بعد ی در پناه حق .بای بای

1392/7/22

 

 


تاریخ : 23 مهر 1392 - 02:18 | توسط : مامان سونیا | بازدید : 781 | موضوع : وبلاگ | 3 نظر

روزت مبارک کودکم

 

 

 

شعار يونيسف در آستانه روز جهاني كودك:

 

جهاني شايسته كودكان؛ جهاني بدون خشونت



سلام به همه ی کودکان این سرزمین
سلام به همه کودکان روی کره زمين و شاید کره هاي دیگر...
   روز جهانی کودک مبارک باد.

 


 

 

 

کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است
کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است
کودکی سلسله ی اشک به دنبال سرشت است
کودکی لاله ی سرخ است به باغ امید

 

 

 

کودک که بودیم هیچ کس روزمان را تبریک نگفت

 

اما حالا من

 

روز کودک را به تو که سادگی و صداقت و صفای وجودت همچون کودکان است تبریک میگویم

 

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم.

 


فلسفه روز جهانی کودک

در سال 1946 بعد از جنگ جهاني دوم در اروپا ، انجمن عمومي سازمان ملل به منظور حمايت از کودکان ، مرکز يونيسف را که ابتدا انجمن بين المللي ويژه کودکان سازمان ملل نام گرفت ايجاد کرد.
در سال 1953، يونيسف ( United Nations International Emergency Fund ) يکي از بخشهاي دائمي در سازمان ملل گرديد . و روز 8 اکتبر " روز جهاني کودک " نام گذاري شد.
کودکان در اين روز ، خواهان يادآوري اين مسئله هستند که سالانه هزينه هاي غير قابل تصوري صرف توليد انواع سلاحهاي هسته اي و غير هسته اي مي شود حال آنکه در سال کودکان بسياري از گرسنگي ، عدم امکانات بهداشتي ، سوء تغذيه و ... جان خود را از دست مي دهند و کسي نگران آنها نيست !
يونيسف اعلام داشته که تنها با اختصاص پنج دلار براي هر کودک مي توان جان 90 درصد از کودکاني را که سالانه مي ميرند ، نجات داد و براي بهبود چشمگير زندگي کودکان جهان سوم ، کافي است که فقط مبلغ شش هفته بودجه تسليحاتي جهان هزينه شود.
وظيفه انجمن کمک به کودکان يعني يونيسف ، مراقبت از کودکان و برآوردن نيازهاي اوليه آنها در سالهاي ابتدايي زندگي ؛ ترغيب و تشويق والدين به تعليم فرزندان مي باشد.
همچنين تلاش اين انجمن براي کاهش بيماري ، مرگ و مير در کودکان و حمايت از آنها هنگام جنگ و حوادث طبيعي و ... است .
در مقدمه کنوانسيون حقوق کودک آمده است که:
« کودک بايد در فضايي سرشار از خوشبختي ، محبت و تفاهم بزرگ شود ».
به اميد آنکه دنيايي داشته باشيم به دور از جنگ و هياهو که همه کودکان در آن با آرامش و خوشبختي زندگي کنند. به اميد آنروز...

1392/7/16


تاریخ : 16 مهر 1392 - 21:16 | توسط : مامان سونیا | بازدید : 1501 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

مهمونی تولد ترنج خانم

سلام وصد تا سلام گرم به روی همچو ماهت{#emotions_dlg.e5} گل دختر قندعسلم انشالله که شاد و سلامت باشی و دل کوچولوت خالی از هر غم و غصه ای باشه . خوب گل دخترم بدونه مقدمه میرم سر اصل مطلب موضوع از این قرار هست که چهارشنبه یکی از همکارنم زنگ زد و گفت که یکی دیگه از همکارانمون که دوسه هفته ای بود برای مرخصی زایمان رفته بودند نی نی خوشگل شون ترنج خانم روز 31 شهریور به دنیا اومده و به مناسب تولد  ترنج خانم ظهر جمعه ولیمه میدن{#emotions_dlg.e1} و همه همکاران رو هم دعوت کردن به تالار بهاران به صرف ناهار خلاصه از سر کار که اومدم خونه بعد از ناهار و نماز تصمیم گرفتم برم یک کم خرید داشتم انجام بدم شما هم خونه عزیز جون بودی و من هرچی صبر کردم نیومدی منم فکر کردم که چه بهتر تنها میرم و شما هم نیستی تا یواش یواش راه بیایی و وقتم رو تلف کنی اما{#emotions_dlg.e54} به محض اینکه  از خونه اومدم بیرون که برم شما از سرکوچه وارد شدی و گفتی مامان کجا میری گفتم دارم میرم خرید شما هم میایی با هم بریم شما هم که از خدا خواسته و منتظر اشاره هستی برای ددر گفتی منم میام. راه افتادیم و رفتیم توی راه بهت گفتم میخوام  یک پیراهن برات بخرم که هم  فردا قرار هست بریم تالار بپوشی هم اینکه هفته دیگه میخوایم بریم عروسی دختر خاله بپوشی اول گفتی مامان من که لباس دارم دوباره گفتی میخوای لباس نو که تاحالا نپوشیدم برام بخری تا برای عروسی بپوشم گفتم بله شما هم حسابی خوشت اومد از این حرف و کلی ذوق و شوق {#emotions_dlg.e51}{#emotions_dlg.e28}کردی بعدش هم که بهت گفتم فردا میخوایم بریم مهمونی تولد دیگه حسابی کیفت کوک شد و مثل خانم پا به پای من بدون غر و نق زدن اومدی  هر مغازه لباس فروشی رو میدیدی نگاه میکردی ببینی لباس بچه گونه هم دارند یا نه واگر داشتند میخواستی بری تو بلاخره رفتیم یک مغازه و چند تا لباس پسندیدیم و شما یکی یکی همه رو پروو کردی و کلی خوش به حالت شده بود دلت میخواست همه رو پرو وکنی یکی از لباس ها رو هر دو تاییمون پسندیدم و صاحب مغازه و فروشنده هام که کلی ازت تعریف کردند و قربون صدقه ات رفتند گفتند که اون لباس مورد پسندمون قشنگه  اما شما که خیلی خوشت اومده بود دلت میخواست همینطور اونها لباس بیارند و شما بپوشی{#emotions_dlg.e21} که بهت گفتم مامان الان شب میشه میخواهیم بریم خونه و دیگه بسه این لباس رو میخوام بگیرم خوبه؟ شما موافتت رو اعلام کردی  یک لباسم برای نی نی خاله خریدیم و اومدیم بیرون بعدشم برات دوتا ساپورت و جوراب خریدیم و بعدشم درخواست خرید بستنی داشتی که برات خریدم و بستنی رو که خوردی اومدیم خونه و تا آخر شب که بخوابیم{#emotions_dlg.e32} صد بار گفتی مامان کی میریم تولد نی نی{#emotions_dlg.e2} مامان کی میریم {#emotions_dlg.e2}من نی نی کوچولو رو ببینم من میخوام نی نی خاله رو بوس کنم بغل کنم{#emotions_dlg.e46} تا آخر شب این پرسش و پاسخها نزدیک بیست بار انجام شد ساعت نزدیک یک بود که خوابیدیم و ساعت نه صبح بود که بیدار شدیم هنوز چشمات رو باز نکرده میگی مامان امروز میریم تولد نی نی {#emotions_dlg.e2}گفتم بله گفتی پس کی میریم گفتم ظهر میریم  صبحونه بخوریم کارامون رو بکنیم میریم خلاصه این پرسش و پاسخها تا ساعت دوازده ادامه پیدا کرد ساعت دوازه لباسهات رو پوشوندم و موهات رو مرتب کردم بعدشم خودم آماده شدم و راه افتادیم وقتی رسیدیم تالار یکی دیگه از همکاران که صبح تلفنی باهاش هماهنگ کرده بودم دم در منتظر مون بود که با هم بریم تو وقتی وارد تلار شدیم دیدیم که وای چقدر زود اومدیم و هنوز کسی نیومده فقط ده بیست نفر اومده بودند خلاصه هم اینکه نشستیم شما گقتی من تشنه ام{#emotions_dlg.e3}{#emotions_dlg.e27} هست آب میخوام رفتیم و برات یک لیوان آب گرفتیم که چشمت خورد به میوه شیرینی های آماده و سلفون کشی شده گفتی مامان من گشنمه{#emotions_dlg.e28} آخه صبحونه هم نخورده بودی منم که دیدم زشته بخوام درخواست میوه و شیرینی هم بکنم گفتم باشه مامان بریم بشینیم الان خودشون{#emotions_dlg.e17} میارن بعد اینکه رفتیم سر جامون نشستیم گفتی مامان من ج ی ش دارم {#emotions_dlg.e21}{#emotions_dlg.e4}رفتیم سرویس بهداشتی وبعد از اتمام کارت برگشتیم سر میز گفتی مامان من گشنمه{#emotions_dlg.e21} خلاصه یکجوری سرت رو گرم کردم تا میوه و شیرینی رو آوردند شما هم که گرسنه بودی یک شیرینی رو کامل خوردی میوه هم برات پوست گرفتم نصف سیب و نصف نارنگی رو هم خوردی {#emotions_dlg.e16}و دیگه نگفتی گرسنمه بعدش هم که آهنگ بود و رقص که هرچی بهت گفتم ببین همه نی نی ها رفتن وسط شما هم برو اما اصلا از کنار من تکون نخوردی و از اول تا آخر روی صندلی کنار صندلی خودم نشستی{#emotions_dlg.e27} بعدم  که سرت رو گذاشتی روی پای من و صندلی خودت رو هل دادی رفت عقب و پاهات رو گذاشتی روی صندلی خودت و گفتی من خوابم میاد میخوام بخوام{#emotions_dlg.e4}{#emotions_dlg.e12}{#emotions_dlg.e10} گفتم مامان اذیت نکن الان ناهار میارن میخوریم و میریم خونه اون موقع بخواب اینجا که با این سر صدا نمیتونی بخوابی تا شما یک کوچولو نق و نوق کردی ناهار رو آورند و بعد از ناهارکلی از تالار تعریف کردی و گفتی مامان دستت درد نکنه تالار خیلی خوبه من دوست دارم{#emotions_dlg.e46}{#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e38}. بازم دوباره منو بیار تالار تولد نی نی بعدشم  هم سریع حرکت کردیم به طرف خونه توی راه میگی مامان دستت درد نکنه این پیراهنی رو که برام خریدی پوشیدم گنده شدم  ممنونم {#emotions_dlg.e11}(آخه پیراهنت قدت رو بلند تر نشون میده) یکبارهم که نزدیک بود بخوری زمین بهت میگم مامان حواست کجاست نزدیک بود بخوری زمین میگی مامان نگران نباش یک اتفاق کوچیک بود فقط یک حادثه بود تازه جوبم که توش آب نبود خشک بود نترس چیزیم نشد{#emotions_dlg.e26} .اما نزدیک خونه خوردی زمین اونم توی یک جوی پر از گل و یک کوچولو پشت دامن لباست گلی شد و یکی از کفشهاتم پر از گل شد از ترس اینکه من سرزنشت کنم یا دعوات کنم بدون اینکه حرف بزنی سرت رو انداختی زیر و دستت رو دادی به من تا رسیدیم به خونه. همین که رسیدیم خونه ساعت چهار و نیم بود .من داشتم با بابایی در مورد پارکینگ حرف میزدم که حالا هرچی فکر میکنم یادم نمیاد سر چی بود که شما با ذوق و شوق دویدی اومدی بغلم و دوتا هم بوس آبدار از م گرفتی و گفتی میخوای منو ببری پارک{#emotions_dlg.e21}{#emotions_dlg.e28} تو مامان خوبی هستی من خیلی دوست دارم{#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e28} و من خسته و هلاک گفتم نه {#emotions_dlg.e27}{#emotions_dlg.e12}{#emotions_dlg.e48}مامان کی حرف پارک رو زد خسته ایم مامان از ظهر تاحالا سیر نشدی تازه با این باد و غبار شدید ( اون روزچنان  گرد و غبار شدید بود که موقع رفتن و اومدن چشمامون داغون شد) مگه میشه بری پارک. نمیشه مامان باشه برای یک روز دیگه حالا بیا خسته ای یک کم بخواب استراحت کن  پارک هم باشه واسه یک روز دیگه یواش یواش چشمات گرم شد و خوابیدی تا ساعت هفت منم رفتم به کارهام رسیدم خوب دختر نازنینم این هم یک روز جمعه پائیزی من و شما بود که اینطوری سپری شد در کل روز خیلی خوبی بود و بهمون خیلی خوش گذشت امیدوارم همیشه دل کوچولوت شاد باشه عزیز دلم تا پست بعدی در پناه خداوند بلند مرتبه .بای بای

1392/7/15





تاریخ : 16 مهر 1392 - 03:00 | توسط : مامان سونیا | بازدید : 768 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

42 ماهگی

سلام گل دختر قند عسلم فرشتهخوبی گل مامان امیدوارم که خوب خوب باشی و خوش و سر حال و هر کجا که هستی در پناه خدای مهربون باشی عزیزم . دخترم امروز 42 ماه یا به عبارتی 1290 روز هست که  پا به زمین خاکی هورالبخندگذاشتی و شدی همدم و همراه مامانی شدی همه کس و کارم شدی دار و ندارم شدی عشقم و عمر و نفسم و خودت خیلی خوب میدونی تک تک این کلماتی رو که برات میگم از اعماق قلبم و با نهایت عشقه که برات میگم و میدونی که بینهایت برام عزیزی و شیرین و گوارا شهد و عسلی هستیماچبغل که تا نداری و تکی تکی و نایاب و زلال زلالی و پاک و بی غل و غش دریایی هستی از مهر و محبت انقدر لطیف و زیبایی که حتی نمیتونم وصفت کنم چون نه من بلدم خوب حرف بزنم و نه بلدم از کلمات برای توصیف این عشق استفاده کنم به قول یکی از اساتید دوران دانشگاهمون میگفتند باید برای سخن گفتن به دو مسئله واقف باشیم سخن خوب گفتن و خوب سخن گفتن که متاسفانه من هیچکدوم رو خوب بلد نیستمدل شکستهافسوس و بیان خوبی ندارم تا حرفهام رو برات بگم منو ببخش نازنینم  ولی امیدوارم با خوندن این کلمات قطره ای از احساساتم رو بتونم بهت نشون بدم و از این عشق سیرابت کنم بغلماچقلبعزیزدلم .دختر شیرینم گل باغ زندگیم این روزها انقدر عشق نثارم میکنی و عاشقانه با هم برخورد میکنی که به داشتنت و به مادر بودنم افتخار میکنم و خدای مهربون رو شاکرم به خاطر دادن چنین نعمتهای بی بدیلش نازکم اینروزها دایم راه میری و میگی مامان دوست دارم دارم مامان تو عشق منی ,عمرم منی ,جیگر منی, کس منی,کار منی ,مامان منی,قلب و هزارن بوسه که روی صورتم و دستام میزنیماچ و هر بار که دستام رو میبوسی شرمسارم میکنی و خجالت زده خجالت. امیدوارم لایق اینهمه عشق و محبتت باشم و بتونم اونطور که شایسته توست برات مادری کنم کوچولوی نازنینم شیرین زبونم این روزها در حال گوهر فشانی هستی و بزرگترین سوالت شده اینکه پس کی من بزرگ میشم ؟سوال پس کی من مدرسه میرم؟سوال وهزاران سوال دیگه که گاهی نمیدونم چطوری باید بهت جواب بدم و گاهی اوقات در برابر سوالاتت احساس خنگی میکنمناراحتنیشخند چون انقدر زیرکی که به قول قدیمیها من ف رو بگم شما تا فرحزاد رو میخونی گاهی اوقات با بابایی داریم حرف میزنیم با اینکه سعی میکنیم خیلی کوتاه و به اشاره باشه اما شما کل مطلب رو همچین عین آینه میزاری کف دستموناز خود راضیشیطان و منه ده پنجاهی گاهی احساس عقب موندگی و عجز و ناتوانی دارم پیش شما فسقلی .چند روزی هست که گیر دادی مامان برام هلیکوپتر بخرتعجبمتفکرمنتظر میگم برای چی میخوای؟ میگی میخوام سوار بشم برم برات خرید بکنمبغلقلبماچ .قبلا دوچرخه میخواستی ولی از وقتی که دوچرخه داری مثل اینکه فهمیدی کارآیی زیادی نداره و البته هنوز خوب بلدی نیستی نیشخندزبانالبته بهتر بگم نمیتونی چون هنوز کوچولویی و نمیتونی درست رکاب بزنی و با دوچرخه همه جا بری به همین خاطر دست به دامن هلیکوپتر شدی از خود راضیمنتظر. و اما خبر خوش دارم براتهورالبخند و اون این هست که انشالله آخر هفته دیگه عروسی دختر خاله است و قرار هست اگر مرخصی به من بدن و مشکلی پیش نیاد بریم قم و شما این سه چهار روزه ساعتی یکبار میپرسی مامان فردا میریم قم عروسی سوال منتظرو من برات میگم نه هنوز زود هست  و باید چند شب دیگه بخوابی و صبح بیدار بشی تا بریم قم برای  یک ساعت این جواب کافیه و دوباره یک ساعت دیگه همون سوال رو میپرسی سوالمنتظرو من هم همون جواب رو بهت میدم. جمعه عصری با هم رفتیم پارک از پار ک برگشتنی گفتی مامان میریم قم عروسی سوالگفتم بله میریم .گفتی بابا میاد بریمسوالگفتم شاید نتونه بیاد اگر کار داشته باشه  شاید نتونه بیاد ناراحت. شما پرسیدی بابا عروسی دوست ندارهسوال گفتم نمیدونم مامان شاید دوست نداره. بعد شما یک قیافه حق به جانبی گرفتی و دستت رو زدی روی سینه ات و گفتی یعنی بابا عروسی منم دوست نــــــــــــــــــــدارهسوالگفتم چرا عزیزم معلومه که عروسی شمارو دوست داره خیلی هم دوست داره جوابم رو که شنیدی چنان از ته دل خندیدی لبخنداز خود راضیو ذوق کردی که نگو الهی فدای روی ماهت بشمبغلقلبماچ من یعنی من و بابایی زنده ایم که عروسی و خوشبختی گل دخترمون رو ببینم خدایا خودت اون روزهای قشنگ رو نصیبمون کن.

تو شعر و شور باران شمالی

دل انگیزی  سراپا شور و حالی

به شالیزار قلبم باش باران

که می سوزد دلم از خشکسالی

 

 

خوب عزیزم 42 ماهگیت و زمینی شدنت مبارک باشه امروز  دیگه وقت حرف زدن ندارم تا یک روز دیگه و یک پست دیگه در پناه حق.بای بای

1392/7/9


تاریخ : 09 مهر 1392 - 16:09 | توسط : مامان سونیا | بازدید : 729 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

ماه مهر

سلام دختر برگ گلم خوبی عسلم این روزها بوی ماه مهر همه جا رو پر کرده هوا هم داره یواش یواش سرد میشه به طوری که دیروز ظهر که داشتم میبردمت خونه عزیزجون بگذارمت و برم سرکار با این که سر ظهر بود ولی باد و غبار بود. و سرمای هوا هم کاملا محسوس بود به طوری که شما میگفتی مامان هوا خیلی سرده پائیز شده گفتم بله دخترم پائیز که بشه ننه سرما هم کم کم میخواد سرو کلش پیدا بشه و هوا سرد بشه. گفتی یعنی میخواد برف بیاد گفتم نه مامانی برای برف هنوز زود, برف توی زمستون میاد, توی پائیز هوا سرد میشه, برگ درختها میریزه ,بارون میاد .بعدش که زمستون شد برف هم میاد. خوب داشتم برات از مدرسه می گفتم و اول مهر من هم از اون بچه هایی بودم که عاشق مدرسه بودم و این روزها توی پوست خودم نمی گنجیدم یادمه روز اول مدرسه ها کلاس اول ابتدایی انقدر ذوق و شوق مدرسه داشتم که مقنعه ام رو یادم رفت سرم کنم کمی از راه رو رفته بودم که یک دفعه داداشم که با هم داشتیم میرفتیم مدرسه گفت پس مقنعه ات کو؟ و من دوباره برگشتم خونه و مقنعه ام رو سرم کردم و برگشتم مدرسه از روز اول مدرسه رو خیلی دوست داشتم و خانم معلم مون رو هم خیلی دوستش داشتم خانم کریمی انشالله هر کجا هستند خدانگهدارشون باشه ایشون خیلی مهربون بودند و من از مهربونی زیاد گاهی اوقات که میخواستم ازشون اجازه بگیرم اشتباها به جای خانم میگفتم مامان اجازه .وخیلی خاطرات دیگه که هیچکدومش مثل حالا رنگی و فانتزی و تجملی  نیست که برات بخوام بنویسمش همشون اون زمان ساده و بی تجمل بودن و حالا غبار زمان کهنه شون کرده نه دفترهای باجلدهای رنگی داشتم نه جامدادی آهنربایی حتی کیفم هم مثل مال حالا آب و رنگ نداشت همه چی خیلی ساده بود خیلی. یک مقنعه مشکی داشتم برخلاف حالا که همه مقعنه ها سفیده انقدرم سرم کوچولو بود که نزدیک هفت هشت سانت زیر چونه اش رو مجبور شدند برام بدوزند و یک مانتو شلوار طوسی که خیلی هم دوستشون داشتم دوتا مدا مشکی و یک مداد قرمز خیلی خوشگل که حالا اصلا مداد با اون رنگ قشنگ ندیدم و مثل بقیه بچه های دهه پنجاهی و دهه شصتی پاک کن قرمز و آبی که بد تر همه چی رو خراب میکرد و مداد تراش گرد که من همیشه عاشق رنگ سبز و قرمزش بودم یک جعبه مداد رنگی کوچولو 6 رنگ هم داشتم با چند تا دفتر که روی اونها عکس چند تا خوشه گندم بود و پشتشون نوشته بود تعلیم و تعلم عبادت است البته اون موقع اکثر دفتر ها کاهی بود و اگر یک دونه سفیدش رو میگرفتیم کلی ذوق و شوق میکردیم. یادمه اون زمانها عموم کارمند بانک بود و از طرف بانک هر سال اول مهر بهشون مقداری لوازم التحریر میدادند عموم اون موقع مجرد بود برای همین همه لوازم و تحریری رو که بهش میداند و با مقداری جلد آماده ویا نایلون و کاغذ کادو برای ما می آورد خودشم کتابهامون رو با سلیقه مینشست و جلد میکرد و من همیشه از این بابت به هم کلاسی هام کلی پز میدادم .و اما شما  حالا یکی از سوالات شما این هست که من کی بزرگ میشم ؛من کی میرم مدرسه ,مخصوصا وقتی که از کنار یک مدرسه بگذریم و من منتظر اون روزم که بفرستمت مدرسه و از الان ذوق و شوق اون موقع رو دارم چون ماه مهر بود این پست رو برات گذاشتم و دیروز یک شعر خیلی زیبا دیدم از یک شاعر خوش قریحه که خیلی به دلم نشست و خواستم برات بگذارم تا شما بخونی.

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درس‌های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید
تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پرازتصمیم کبری میشدیم
پاک کن هایی زپاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسی‌های من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی‌های درد و رنج و کار
بچه‌های جامه‌های وصله‌دار
بچه‌های دکه خوراک سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم
لا اقل یک روز کودک می‌شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر
ای دبستانی‌ترین احساس من
بازگرد این مشق‌ها را خط بزن
.
یادش بخیر بچگی.....

 

پی نوشت:

شعری زیبا و نوستالژیک از:محمد علی حریری جهرمی

 

خوب عزیز دلم من دیگه باید برم سعی میکنم به زودی برات پست بزارم البته در مورد خود خودت نه خاطرات خودم تا بعد در پناه معبود یگانه

1392/7/4



 


تاریخ : 04 مهر 1392 - 16:27 | توسط : مامان سونیا | بازدید : 760 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

یه دختر دارم شاه نداره


سلام و صدتا سلام گرم به روی ماه گل دختر قند عسلم فرشتهحال و احوالت چطوره عزیز دلم امیدوارم که لحظاتت سرشار از آرامش و شادی باشه نازنینم . الان که دارم برات مینویسم خونه عزیزی و من دلتنگ نبودنت عزیزم ظهر ساعت سه بود که زنگبه من زنگ بزن زدی مامان سر راه که میخوای بری خونه بیا دنبالم و من اومده بودم خونه و تازه لباسم رو درآورده بودم خیلی هم خسته بودماوه هم از راه هم از گرما و هم از کار و بهت گفتم مامان من دیگه اومدم خونه لباسم رو هم عوض کردم دیگه سخته بیام دنبالت با عمه  یا عزیز خودت بیا گفتی باشه الان میام اما تا الان که ساعت نزدیک ده هست نیومدی خونه و من دلم برات تنگ قلبشده گل دخترم  این روزها انقدر شیرین زبونی و دائم راه میری و حرف میزنی که وقتی نیستی کمبودت توی خونه خیلی شدید احساس میشه و وقتی هم که هستی هزار ماشالله انقدر حرف میزنی و ازم انرژی میگیری که هیچ کار دیگه ای نمیتونم انجام بدم باید دربست در اختیارت باشم به همین خاطر هم بیشتر کارها رومیگذارم در غیاب شما انجام میدم . خوب امروز اومدم تا برات چند تا از حرفهات رو بنویسم تا از ذهنم پاک نشده و یادم نرفته عزیز دلم.

صبح ساعت حدود هفت و ده دقیقه صبح هست من دارم میبرم شما رو بگذارم خونه عزیز جون و خودم برم سرکار اول صبح هست و قو توی کوچه نمیپره و من از سر شوق دارم برات میخونم

من: یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره از خوشگلی تا نداره قلببغل

سونیا: خجالت بکش مامان وقت تماماز خود راضی

من: برای چی مامان مگه چی شده سوالمتفکر

سونیا:خجالت نمیکشی توی کوچه شعر میخونی آخه توی کوچه جای شعر خوندنه آبرمو بردی از خود راضیشیطان

و من:نیشخندتعجبدل شکسته  مامان آخه کسی توی کوچه نیست که

من توی اتاق نشستم با خیال راحت به وبگردی نیشخندو شما هم پای تلوزیون بودی و صدایی از ت نمیومد از اتاق اومدم بیرون و دیدم تعجببله بیخود نیست که سرکار خانم ساکت هستند یک قوطی کرم مرطوب کننده گذاشتی جلوت و یک لیوان هم نصفه آب , تند و تند کرمها رو مشت میکنی و دستت رو میکنی توی لیوان آب وهی دستت رو باز میکنی و میبندی تا کرمها رو بریزی توی لیوان.بهت میگم سونیا داری چکار میکنی در کمال آرامش و با یک لبخند ملیحاز خود راضیشیطان میگی مامان مگه نمیبینی دارم آرایش میکنم .و من سبزتعجبافسوسناراحتنیشخندبغل

روز جمعه از صبح که بلند شدم تصمیم گرفتم یک کوچولو تر و تمیز کنم یخچال رو از برق کشیدم و همه چی رو ازش آوردم بیرون و مشغول شستشو یخچال بودم که شما از خونه عزیز جون اومدینیشخندشیطانهورا وقتی که اومدی مستقیم میخواستی بیای آشپزخونه که من شلنگ آب دستم بود و مشغول شستشوی یخچال بهت گفتم  مامان نیا اینجا ببین دارم یخچال رو میشورم کف آشپزخونه پر از کف هست میای سر میخوری میخوری زمین توی دست پای من رو  هم  میگیری نمیگذاری کار کنم و شما مثل مامان بزرگها دستات رو زدی به کمرت شیطانعینکمژهو گفتی چند ساله که این یخچال رو نشستی که حالا میخوای بشوری به من میگی نیا توی آشپزخونه . ومن تعجبنیشخندعصبانیکلافه

میخوایم از خونه بریم بیرون برات جوراب آوردم که پات بکنم تا بریم که گفتی مامان این جورابا شسته اتسوال آوردی پام کنی گفتم بله مامان شسته ات بیا بپوشنم به پات گفتی ببینم من جوراب رو دادم دستتلبخند گفتم بیا خودت بپوش جوراب رو گرفتی و مثل خانم مارپل یک نگاهی بهش کردی و گفتی این جوراب رو شستی پس این لکه سیاه چیه ته این جا زیر جوراب آخه اینجوری جوراب میشورن. و منتعجبخجالتنیشخندبغل

 

در کنارِ تو
 
     حسی است
 
که دستان بی جانم را
 
سبزینه ی حیات می بخشد
 
برایِ نوشتن 
 
آنگاه ، که مرا یارای نوشتن نیست
 
در کنارِ تو  ، قلم

   حک می کند خاطره ها را
 
   وباز
 
       من پاییز را
 
         فصل دل انگیز می دانم
 
          وسر آغاز زیستن
 
        برای من و تو
 
           که ما شویم
 

           

خوب عزیزم دلم حالا همینها رو داشته باش تا بعد چون الان چیزی یادم نمیاد اگر یادم اومد دوباره برات توی پست دیگه مینویسم

1392/1/7

 


تاریخ : 02 مهر 1392 - 04:01 | توسط : مامان سونیا | بازدید : 852 | موضوع : وبلاگ | 7 نظر